کوچولوی تو

 

خوش باد مستيت . . .

چون سنگ ها صدای مرا گوش می کنی

سنگی و ناشنیده فراموش می کنی

رگبار نوبهاری و خواب دریچه را

از ضربه های وسوسه مغشوش می کنی

دست مرا که ساقه ی سبز نوازش است

با برگ های مرده هماغوش می کنی

گمراه تر ز روح شرابی و دیده را

       در شعله می نشانی و مدهوش می کنی

ای ماهی طلایی مرداب خون من

خوش باد مستیت که مرا نوش می کنی

تو دره ی بنفش غروبی که روز را

بر سینه می فشاری و خاموش می کنی

در سایه ها، فروغ تو بنشست و رنگ باخت

او را به سایه از چه سیه پوش می کنی؟ 

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        جمعه ٢٤ شهریور ،۱۳۸٥ - koochooloo